شبی در هرات, دختری با عشوه داغ کرده بود
سینه هایش در انتظار لمس بیدار بود. داستان عشق شعلهور شد. او مایل بود که جنونی عاشقانه نزدیک است
هر حرکتش داستانی بود از شهوت. آغوشی باز برای دیدار
او آرزو میکرد تا تا آخرین قطره. تنش فریاد میزد از عطش
لبخندش جادو میکرد
هر نگاه شعلهای بود
آرزوهای ممنوع در آن شب
و او غرق شد در آغوش شهوت
زمان ایستاد
و آن زن بیخبر بود از دنیای بیرون
شهوتش فزاینده بود
و هر لحظه حریصتر میشد
بدنی که برای کام تشنه بود
داستان او آغازی نو در شبهای تاریک
هر لحظه وعدهای میداد
میل و هوس یکی شدند
و او تسلیم شد در کامروایی
هر حرکت داستانی بود
در نیمه شب هوس اوج گرفت
و حکایت تا صبح ادامه یافت
سینه هایش در انتظار لمس بیدار بود. داستان عشق شعلهور شد. او مایل بود که جنونی عاشقانه نزدیک است
هر حرکتش داستانی بود از شهوت. آغوشی باز برای دیدار
او آرزو میکرد تا تا آخرین قطره. تنش فریاد میزد از عطش
لبخندش جادو میکرد
هر نگاه شعلهای بود
آرزوهای ممنوع در آن شب
و او غرق شد در آغوش شهوت
زمان ایستاد
داستان او آغازی نو در شبهای تاریک
هر لحظه وعدهای میداد
میل و هوس یکی شدند
هر حرکت داستانی بود
در نیمه شب هوس اوج گرفت